تبليغاتX
یاسهای کبود


یاسهای کبود

یاسهای کبود

شمع ها را فوت کن

چشمانم دوست دارند گاهی ترا ماه بگیرند

 

 بااین گریه ها فرشته ای متولد نمیشود

اگه دستای منو تو

بتونه تنهایی واشه

شایداین بیتو نشستن

 بتونه قفل صدا شه

بودنت فرقی نداره

 بین این نبودن تو

باورم کن دیگه رفتم

این منو اینم خود تو

منو حس کن توی دستات 

وقتیکه دارم میمیرم

شک نکن بهونه ای نیست

میخوام از تو جون بگیرم

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 17:2 توسط محمد حسن صادقی| |

خدارا شکرکه  آنقدرهستم

که نیستنم رابشناسانم

  

دیروز ردم را گرفته بودی

امروز  ردم میکنی

چقدر زندگی ادامه دار گذشت

 

من هنجره ی ابلیسی هستم

که پنجره هارا یک به یک شکاند

 تا خداشود

اماپیش ترخدایی بود

که حنجره ها را به ابلیس کشید

 تا من خدا نباشم

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 17:22 توسط محمد حسن صادقی| |

می شود باسر زبان بی صدایی حرف زد!؟

 

شهر از ناودانها آب میخورد

وقتی خانه ای روی پنجره ای علم میشود

واین کلاغ روزگار که مناظر را میبلعد

 

ازآغاز پنجره میشکستم

اگرسنگی به شیشه ام میخورد

آنقدر دور شده ام

که پشت عینکم نزدیک بین ترین

آدم را پشت خودش دارد

 

 

 

 

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388ساعت 13:34 توسط محمد حسن صادقی| |

 

 تاریکتر از همینکه هست نشست هیچ گفت

در بی قراریت در ابتدا شکست هیچ گفت

با اینکه تشنه ی شبهای رفته است

وقت نگفتنش زبان گرفت گسست هیچ گفت

گاهی نمیشود آسان گرفت زندگی

لب از دهان گرفت و بست هیچ گفت

ما خواب دیده ایم که هوا طغیان نکرده است

گفتند سیاه وسپید بهتر است هیچ گفت

گفتم تو سنگ صبور باشو گوش کن

من با توواو با یار دیگرست هیچ گفت

من عاشق نگاهی از جنس برابرم

اما به ناز دست گلدان شکست هیچ گفت

نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 21:36 توسط محمد حسن صادقی| |

به خودم پلک زدم چیزی پشتم نبود

به تو پلک خوردم دنیایی پلک خورد

تو خیره ام شدی ومن پلک خوردم

 

 

روی خاکم که بنشینی

 باز نمیشودبا گنجشکهاحرف زد

قلم هایت را به رنگ بکش

 جایی برای صورت یک آدمک داری؟

کمی مکث کن

امشب دایناسورها در موزه میخوابند

بیخود خودت را خسته ی قاصدکها نکن

 

من آنقدر تنهایی ام را دوست دارم

که میخواهم سرم را بیاندازم پایین

ولای کاغذ مچاله ها هی فوت کنم

تا یادم برود برای باغچه ای که سبز شد

 چقدر سم پاشیدم

نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 6:9 توسط محمد حسن صادقی| |

میبوسمت با گریه هایی پینه بسته

یک بغض دارم لای چایی پیش مادر

هی میزنم هی آسمان را دوست دارم

هی میخورم بر استخوانی گوشت آور

بااینکه تصویر ترا در ذهن دارم

کردم تمام صحنه ها را زود باور

 

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 17:29 توسط محمد حسن صادقی| |

باید به آه مرده ساخت

 تقدیر که بیش از این نیست

پاییز برگ آخره

دریابه ساحل  میزنه

لازم نبود چیزی بگی

 آدم که دور اندیش نیست

رو چشمای محضی که بست

 رو بستر زخمی که هست

اینجا سراب رفتنه

جای تنو آتیش نیست

گفتم که شایدخسته شم

 یا از چشات بر کنده شم

ناخورده مست تو شدم

 وقتی لب مستیش نیست

نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:34 توسط محمد حسن صادقی| |

مانند باران میزنی بر شیشه امشب

ساعت گذشته گونه هایم داغدارند

ماه گرفته قایقی در حوض ماهی

من روی سرگرمی ترا هم دوست دارم

چایی نخورده باورت کردم همیشه

چرت شبا هنگام یک ظهر کلاغم

یکبار گفتم دوستت دارم ودیگر

یک عمر لبهایم که میبوسد لبانت

رفتی وتنها مانده ام بی آسمانم

خورشید هم حالا نمانده در جهانم

خواب ترا دیدم نه شبهایی که مانده

 باید که آدم کوکی دیوانه باشم

چیزی شبیه عکس تو شاید ندارم

 رفتم که زخم آخرین را خورده باشم

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:50 توسط محمد حسن صادقی| |

دوستای دست پنجمی

 عروسکای پانتومی

یه آژیر زیر خطر

 کاش میشد از یادم نری

پوسترای تیم زرنگ

 میمونای آرانگومی

کاشکی چشام کور میشدو

ازت میدید تبسمی 

 

 

 خط سیاه گنجشک

یه آسمون صدبرگ

 قطار خیس گریه

 از پا گذشته تا مرگ

یه خط ال پرستو

دوستت دارم ولی رو

جغدی رو شاخه مرده

 ازت گذشته کو کو

بهار میاد رو شاخه

 شکوفه ها میریزن

اونا که دیگه نیستن

 حالا برات عزیزن

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 12:1 توسط محمد حسن صادقی| |

 

اگه احساس توام مثل منه جون من به من بگو

اگه تنها شدنم مسلمه جون من به من بگو

 

می خوای از پنجره های کاغذی دل بکنم

اگه باز نبودنم برات کمه جون من به من بگو

 

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 16:16 توسط محمد حسن صادقی| |


Design By : Night Skin